mehry می نویسد "فهرست مطالب کتاب حكايت پارسايان عبارتند از :
مقدمه كتاب حاضر (1) دوزخى كيست ؟ (2) چه كنم با شرم ؟ (3) آفتاب و مهتاب (4) همان كس (5) فرمان شگفت (6) ناخلف باشم اگر من ...(7) تعجب عزرائيل (8) سبب برترى (9) عشق بازى با نام دوست (10) شاه شاهان (11) درگاه خالى (12) چاه خون !(13) همسفر با دشمن (14) اگر مرا يافتيد ...(15) قيمت ملك (16) پند سوم (17) شتر بر بام خانه !(18) آب دادن اسب ، در حال نماز (19) مولا و ليلا (20) خوشبويى نام (21) قطره قطره سيل گردد(22) حلوا، به قيمت گزاف (23) مطرب پير (24) بهاى حقيقت (25) چه خوش است حمام (26) چنان مباش !(27) موش و سر خدا (28) مرد كيست ؟ (29) گامى به پيش (30) طعام ديروز؛ ... امروز (31) مهمان دارى خدا(32) دزد حرف شنو (33) اين جا چه مى كنى ؟ (34) هديه اى براى يوسف (ع )(35) آن باش كه هستى (36) عذاب معنوى (37) قيمت آه (38) مورچگان فيلسوف !(39) خواب خوش (40) امر به معروف عارفانه (41) جزاى ملامت عاشق (42) حمد بى جا(43) آرزوهاى يك برادر (44) لغزيدن عالم (45) تا شب (46) سلطان زاهد (47) درد سر احوالپرسى (48) عبادت در بازار (49) جام زهر (50) خوشا خاكستر (51) راهى نو براى يافتن خر (52) همين الآن (53) آقازاده ها (54) بركت دعاى مادر (55) كرامات آسياب (56) پيش بينى وضع آب و هوا (57) هر كه آن جا نشيند كه خواهد ...(58) آن هم تويى (59) دنيا، چندان هم بد نيست (60) ايثار، دم مرگ (61) پارساى بخيل (62) رسم دنيا (63) سخن چينان ، بخوانند (64) هديه هاى خنده آور (65) نيك خويان (66) خشم ابليس (67) شير آن است كه خود را بشكند (68) خوشا به حال هيچ كاره ها (69) به خدا بايد سپرد(70) عيالوارى (71) اميدهاست (72) بيابانگردان دانشمند (73) از گرگ ترسيدى ؟ (74) شاهران مرگ (75) تا حقى نماند (76) همسويى خرج با دخل (77) اول گناه (78) قيمت چشم و گوش و دست و پا ...(79) مهربانى هاى حق (80) مى بيند و مى شنود (81) عبادت بى زحمت (82) شكر معرفت (83) همنشين عاشقان (84) رنج افلاطون (85) آسوده بخواب (86) شنيدن كى بود مانند ديدن (87) نشان دوستى (88) شير است نه گاو (89) تلخ و شيرين (90) شكنجه مبارك (91) رفيقان نيمه راه (92) صبح است نه شام (93) اكنون اميرى(94) گوش خر بفروش و ديگر گوش خر(95) آن را نمى توانم ، اين را نمى خواهم(96) از بهر خدا، اذان مگو(97) بشكن !(98) يار در خانه و ... (99) خواب خوش (100) لايق پيغمبرى (101) هم اين ، هم آن (102) پيك ناپيدا(103) ريا بر سر سفره (104) تو نيز بخواب (105) غم نان (106) اشك ، آرى ؛ نان ، هرگز (107) زهر، خوش تر (108) دريا باش (109) هيچ مگو (110) مرگ را چاره نيست (...) به پايان آمد اين دفتر
مقدمه
حكايات و تمثيلات ، با همه سادگى و كوتاهى شان ، پر نقش و نگارترين صفحه در كتاب تمدن و فرهنگ بشرى اند . صاحبان انديشه هاى پيچيده و افكار بلند، وقتى به اهميت حكايات ملى و آيينى خود پى مى برند كه دوران خامى و نارسيدگى را پشت سر گذاشته و پختگى و بلوغ يافته باشند . در فرهنگ عاميانه ، حكايت نوعى اسباب بازى است كه فقط به كار كودكان مى آيد و هرازگاه به خلوت بزرگ ترها هم سر مى كشد تا دمى آنان را سرگرم كند؛ همين . آنان كه احساس دانشمندى مى كنند، دامن خود را از آن بر مى چينند و سخت در تلاشند كه تهمت داستان گرايى و حكايت گرى را از خودو بپيرايند . شايد هم حق با همين هاباشد؛ چون به هر حال قصه گويى ، هيبت عالمانه آنان را در هم مى شكند و جاى آن شكوه و جلال خيالى را به نشاط و سر زندگى مى دهد؛ نشاطى كه فقط در دل هاى صاف و حساس كودكان ، نشانى از آن باقى است . وقتى مى توان در هيئت عالمان زيست و هيبت بزرگان داشت و هر صفحه از كتاب خود را به خون چندين منبع و ماءخذ و ارجاع ، رنگين كرد و نسخه هاى قديم را كاويد و نوشته هاى جديد را وزن كرد، چه جاى حكايت هاى كودك پسند است و حكمت هاى همه فهم ؛ آن هم حكايات و قصصى كه سلسله سند آن ها توثيق نشده و محك تعادل و تراجيح نخورده است و هر سطر آن در مصاف با چند و چون هاى عالمانه بر خود مى لرزد . يكى از همين حكايت گويان كه از هيئت و هيبت عالمان بيرون در آمد و به راهى ديگر رفت ، مولوى است . صابون داستان سرايى و قصه گويى به تن و نيز خورده است . در دفتر سوم مثنوى ، سخن منتقدان خود و كتابش را بهتر از خود آنان نقل مى كند كه گفته اند: مثنوى ، سخن سبك و بى مقدارى است ؛ زيرا در آن جز قصه و حكايت نيست . آن مباحث دقيق عرفانى كه در آن ها از مقامات تبتل تا فنا سخن مى رود و ذكر بحث و اسرار بلند، جايى در مثنوى ندارد و همه اساطير و افسانه هاى كهنه است . اين سخن پست است ، يعنى مثنوى قصه پيغمبر است و پيروى نيست ذكر بحث و اسرار بلند كه دوانند اوليا آن سو كمند از مقامات تبتل تا فنا پايه پايه تا ملاقات خدا شرح و حد هر مقام و منزلى كه به پر زو برپرد صاحبدلى اما پاسخ مولوى به اينان ، فقط يك كلمه است : قرآن را چه مى گوييد؟ چون كتاب الله بيامد هم بر آن اين چنين طعنه زدند آن كافران كه اساطيرست و افسانه ى نژند نيست تعميقى و تحقيقى بلند كودكان خرد فهمش مى كنند نيست جز امر پسند و ناپسند ذكر يوسف ، ذكر زلف پر خمش ذكر يعقوب و زليخا و غمش ظاهرست و هر كسى پى مى برد كو بيان كه گم شود در وى خرد سپس پاسخ قرآن را به منتقدان خود (قرآن ) نقل مى كند و از همان جا، پاسخ طاعان مثنوى را نيز پيش روى آنان مى نهد: گفت اگر آسان نمايد اين به تو اين چنين آسان يكى سوره بگو جنتان و انستان و اهل كار گو يكى آيت از اين آسان بيار از آن جا به بعد، حقيقت قرآن و اين كه آن كتاب بزرگ آسمانى ، غير از ظاهر، بطونى نيز دارد، مى پردازد و آن را به عصاى موسى تشبيه مى كند كه به ظاهر، چوبى خشك است ، اما در جاى خود اژدهايى است كه هر مكر و سحرى را مى بلعد و صولت موسوى را مى نماياند . خداوند، ابايى ندارد از آن كه خود را قصه گو بخواند؛ بنگريد: و لقد ارسلنا رسلنا من قبلك منهم من قصصنا عليك . (غافر،78) تلك القرى نقص عليك من اءنبائها . (اعراف ، 101 ) و كلا نقص عليك من اءنباء الرسل ما نثبت به فؤ ادك . (هود،120) نحن نقص عليك احسن القصص . (يوسف ، 3) كذلك نقص عليك من اءنباء ما قد سبق . (طه ، 99) ذلك من اءنباء القرى نقصه عليك منها قائم و حصيد . (هود، 100) به همين خاطر بود كه منكران و مخالفان قرآن ، آن را اساطير الاولين يعنى داستان هاى كهن مى خواندند و اين شيوه وحيانى را نقص مى شمردند! آنان در قرآن تعميقى و تحقيقى بلند نمى ديدند و مفاد آن را عامه پسند و كودكانه مى پنداشتند و همه اين تهمت ها از آن جا ناشى مى شد كه قرآن ژست عالمانه به خود نگرفته و پر از تمثيل و داستان است . از داستان هاى قرآن كه بگذريم ، حكايات ملى و مذهبى ما نيز خود حكايتى ديگر دارند. قصه هاى بلند و كوتاهى كه در كتب اخلاقى ، عرفانى و حتى فلسفى آمده اند، به مثابه (معجون فرهنگ اند؛ زيرا چندين دانش و بينش گاه در حكايت كوتاهى به هم مى رسند و مشى حكيمانه را باز مى گويند. گاه جهانى از معنا را مى توان در يك داستان فشرد و چون پاى تلخيص و ايجاز در ميان است ، پس گاه مى توان چندين جهان تو در تو و پهلوى هم را در چند سطر لطيف و رقيق ريخت و معجونى ساخت و در حلق بيمارانى ريخت كه طبيبان دانشمند از عهده شناخت و درمان درد آن ها بر نيامده اند . حكايات و داستان هاى دينى ما، چندين قابليت دارند كه در غير آن ها، يافت نمى شوند:
1. كوتاه دامنى و گزيده گويى . با حريف هميشه نمى توان جنگ فرسايشى كرد . گاه چاره فقط در ضربه فنى او است و اين تنها از حركتى كوتاه و بى وقفه ساخته است ؛ يعنى حكايت . حريف در اين جا همان دشمن درونى يا نفس مكار است كه عليه هر برهانى ، برهانى در آستين دارد و در همه مجادلات پيروز است . چنين دشمنى را نمى توان به پاى ميز مذاكره و امضاى قرارداد كشاند . او را بايد محاصره كرد و در دم از پاى در آورد . نفس آدمى ، از هر عالمى ، عالم تر است و براى هر صيدى ، دانه و دامى دارد و بسيار پر حوصله و فرصت طلب است . از پس عقل ، به نيكى و راحت بر مى آيد ، اما در رويارويى با قلب سوخته و منقلب ، زبون و تسليم است . لطايف كوتاه و حكمت هاى گزيده ، قلب را مى لرزانند و از اين راه جبهه نفس را ضعيف مى كنند. مثلا حكايت زير، مؤ ثر است ، چون شرح و تفصيل در آن نيست و اگر مشروح و مفصل مى بود، چنين تاءثيرى نداشت : نقل است كه حسن بصرى روزى به صومعه رابعه رفت و گفت : از آن علم ها كه نه به تعليم بوده باشد و نه به شنيده ، بلكه بى واسطه خلق به دل تو فرود آمده است ، مرا حرفى بگو . گفت : كلاوه اى چند ريسمان رشته بودم تا بفروشم و از آن قوتى سازم . به دو درم بفروختم . و يكى در اين دست گرفتم و يكى در آن دست . ترسيدم كه اگر هر دو به يك دست گيرم ، جفت شود و مرا از راه ببرد. و اگر از اين خلاصه تر مى توانست باشد، مؤ ثرتر مى افتاد؛ بدين قرار: رابعه را ديدند كه دو درهم ، هر يك در دستى گرفته است . گفتند: چرا نه به يك دست گيرى ؟ گفت : تا جفت نشود، كه دشمن ، پراكنده به .
2 سادگى و گويايى . حكايات ، از هر نوعى كه باشند، نوعا ساده و گويا هستند . اين سادگى و گويايى به حكمت خلق آن ها باز مى گردد؛ زيرا تمثيل و داستان ، اساسا براى اين است كه حكمتى يا نكته اى را ساده كنند و اگر قرار باشد كه خود آن تمثيل و داستان هم پيچيده و مغلق باشد، فلسفه وجودى آن ها مساءله دار مى شود . اين سادگى و همه فهمى ، اگر چه امتياز است ، نزد برخى گناهى است نابخشودنى ؛ زيرا حكمت نزد آنان ، آن است كه عوام نفهمند و خواص را به زحمت اندازد؛ چنان كه درباره برخى آثار ميرداماد چنين گفته اند . لطيفه گفتگوى او با موكلان قبر، مشهور است و اين بيت : صراط المستقيم مير داماد مسلمان نشنود كافر مبيناد انتقاد بى جاى منكران قرآن نيز به همين خصيصه كتاب الله بر مى گردد؛ آن ها مى گفتند كه اين چه كتابى است كه كودكان خرد فهمش مى كنند و در او نيست تعميقى و تحقيقى بلند! پيش اين عالى جنابان ، كتاب هر قدر پيچيده تر و ديرياب تر باشد، مهم تر و نغزتر است !مولوى كتاب هايى را كه دير ياب اند، اما تهى مغز، به كيسه هايى تشبيه كرده است كه گرهى سخت بر سر آن ها بسته اند و چون مى گشايى ، هيچ نمى يابى : روى نفس مطمئنه در جسد زخم ناخن هاى فكرت مى كشد... عقده را بگشاده گير اى منتهى عقده سخت است بر كيسه ى تهى در گشاد عقده ها گشتى تو پير عقده چندى دگر بگشاده گير عقده اى كآن بر گلوى ماست سخت كه بدانى كه خسى يا نيك بخت حل اين اشكال كن گر آدم دمى ... خرج اين كن دم اگر آدم دمى ... عمر در محمول و در موضوع رفت بى بصيرت عمر در مسوع رفت ... جز به مصنوعى نديدى صانعى بر قياس اقترانى قانعى سادگى صورت و روانى حكايات ، نبايد ما را به اين وهم اندازد كه در آن ها عمق و پهناورى نيست . اين هنر حكايات است كه دقايق و لطايف را چنان ساده مى كنند كه گويى از اصل ساده اند؛ حال آن كه اگر همين حقايق در قالب هاى تحليلى و فلسفى ريخته شوند، سخت و لا ينحل مى نمايند. بدين رو است كه حافظ، نكته دان ها را به شنيدن حكايت مى خواند تا از تناقضى پيچيده ، سر در آورند: زان يار دلنوازم شكرى است با شكايت گر نكته دان عشقى ، بشنو تو اين حكايت آميختگى شكر و شكايت همان تناقضى است كه نكته دان عشق بايد آن را در قالب حكايت ببيند تا به درايت رسد.
3 تاءثير گذارى . به دلايل بسيارى ، داستان ، تاءثيرگذارتر از هر شيوه بيانى ديگر است . نخست اين كه داستان ها، چون آغاز و فرجامى پيوسته و حس انگيز دارند، خواندنى ترند و در هر حوصله اى مى گنجد . هر كس مى خواهد بداند كه آغاز آن به كجا مى انجامد و عاقبت آن شخص يا قهرمان چيست . حوصله و مجال خوانندگان ، در پيشگاه حكايت ، قابليت بيش ترى پيدا مى كند، و وقتى خواندند، لابد اثر مى پذيرند . ديگر آن كه در حكايات ، مفاهيم در قالب اشخاص و اشياء در مى آيند؛ يعنى به شكل ملموس تر و به قيافه هاى شناخته شده ترى ظاهر مى شوند . مفاهيم ، هر قدر كه بلند و جذاب باشند، تا در قالب حوادث و مواجهات در نيايند، به نظر دست نيافتنى تر مى آيند. آن همه توصيه به مطالعه قصص كه در قرآن و كتب عرفانى آمده است ، مى تواند به همين دليل باشد كه آن ها آثار روشن تر و عميق ترى دارند . تاءثير گذارى حكايات ، سبب شده است كه مطالعه آن ها در برنامه هاى اخلاقى و سلوكى ، هميشه جايى براى خود داشته باشد و هر پيرى ، مريدان خود را به حكايت خوانى و شنيدن داستان عارفان و قصه پارسايان بخواند. نمونه را، عطار در ذكر حالات و مقامات حاتم اصم ، سخنى از وى نقل مى كند كه بسيار شنيدنى است : و گفت : هر كه به مقدار يك سبع (يك هفتم ) از قرآن و حكايت پارسايان در شبانروزى بر خود عرضه نكند، دين خويش به سلامت نتواند داشت . عرضه حكايت پارسايان در شبانروزى بر خود در كنار قرائت قرآن ، همان با جان و دل سالك مى كند كه بهار با درختان . همو از حمدون قصار نقل مى كند كه مى گفت : هر كه در سيرت هاى سلف نظر كند، تقصير خود بداند و باز پس ماندن خويش از درجه مردان . اين سخن حمدون ، به واقع مهم و نغز است ؛ زيرا وى با اين توصيه ، يكى از كارآمدترين ابزار سنجش براى پيشرفت يا پسرفت معنوى انسان ها را بازگو كرده است . بدين ترتيب ، هر كه بخواهد بداند كه كجا است و چند منزل از راه را پيموده و چند منزل ديگر تا مقصد در پيش دارد، راهى جز مطالعه سيرت سلف يعنى حكايت پيشينيان ندارد . بررسيدن سيرت سلف كه در سخن حمدون قصار آمده است ، از راه مطالعه حكايات منسوب و مربوط خواهد بود، نه غور در آرا و انديشه هاى نظرى ايشان . چه ، آن را سيرت نمى گويند. ابوحامد غزالى (505 450 ه .) سخن را بالاتر برده و نظر در حكايات عارفان را مايه رغبت به عبادت شمرده است . وى در اصل ششم از ركن منجيات در كتاب كيمياى سعادت ، دو راه براى علاج سستى در عبادت پيش مى نهد: نخست اين كه در صحبت مجتهدى باشد، تا وى را مى بيند، راغب شود . ديگر آن كه بايد احوال و حكايات مجتهدان مى خواند بدين ترتيب هرگاه كسى به بيمارى كسالت و سستى در عبادت مبتلا شده يا بايد به خدمت كسى برسد كه او در كار خدا، مجتهد (كوشنده ) است يا حالات و داستان هاى آنان را بخواند . مراد غزالى از مجتهد كسى است كه در راه خدا، از هيچ جد و جهدى فرو گذار نمى كند و اهل تلاش و كوشش است . عبارت او در كيمياى سعادت بدين قرار است : و چون نفس تن در ندهد و در اين عبادت ، علاج آن بود كه در صحبت [ همراهى ] مجتهدىباشد تا وى را مى بيند، راغب شود. يكى مى گويد: هرگاه كه در عبادتكاهل شوم ، در اجتهاد محمد بن واسع نگرم تا يك هفته عبادت با من بماند. پس اگر چنين كسنيابد، بايد كه احوال و حكايات مجتهدان مى خواند و ما به بعضى از آن اشارت كنيم : ... سپس حكاياتى از داود طايى ، ابو محمد جريرى ، فتح موصلى ، اويس قرنى ، سفيان ثورى و ديگران مى آورد و در پايان مى گويد: اين است احوال مجتهدان . و از آن بسيار است و حكايت دراز شود و در كتاب احياء بيش تر از اين بياورده ايم . بايد كه اگر بنده چنين احوال نمى بيند، بارى مى شنود تا تقصير خويش شناسد و رغبت خير در وى حركت كند و با نفس خويش مقاومت تواند كرد . از همه اين كارها كه بگذريم ، سخن على (ع ) در اين باره ، حلاوت و عمق دگرى دارد؛ آن جا كه در نهج البلاغه مى فرمايد: من چنان در تاريخ و احوال پيشينيان غور و نظر كرده ام كه گويا با آنان زيسته ام و يكى از آنانم . در كنار همه اين توصيه ها، هشدارى نيز هست كه بايد شنيد و جدى گرفت . شايد اين هشدار را بيش از همه مولانا به خوانندگان آثارش داده است . وى چندين بار در مثنوى و فيه ما فيه خاطر نشان كرده است كه حكايات به مثابه پيمانه اند؛ يعنى همچنان كه از پيمانه ، محتواى آن مراد است ، از حكايات نيز معناى آن ها مقصود است . اى برادر قصه چون پيمانه اى است معنى اندر وى بسان دانه اى است دانه معنى بگيرد مرد عقل ننگرد پيمانه را گر گشت نقل بدين ترتيب ، كالبد داستان چندان اهميت ندارد؛ اگر چه اجزايى از آن در ناسازگارى مطلق با عقل باشد . حتى همان حكاياتى هم كه مولوى آن ها را نقد حال خود مى شمارد، گاه كالبد و صورتى ناموزون دارند. او نخستين داستان مثنوى را نقد حال خوانده ، مى گويد: بشنويد اى دوستان اين داستان خود حقيقت ، نقد حال ما است آن ولى در همين حكايت ، چند جاى ، مثنوى خوانان را از نظر كردن در صورت داستان پرهيز مى دهد؛ چه صورت آن ناموزون و حتى غلط انداز است . و هم از او است : اين حكايت يادگير اى تيز هوش صورتش بگذار و معنى را نيوش به حق ، بسيارى از حكايات دلپذير، صورتى نامعقول و نامقبول دارند؛ ولى سهل است ، زيرا صورت در جنب سيرت ، وانهادنى است . مولوى گاه كه تهمت حكايت گرى را از خود دور مى كند، به بعد جسمانى حكايات نظر دارد؛ يعنى صورت و اجزاى خاكى آن ها كه براى حفظ روح معنا، آفريده شده اند . ما چه خود را در سخن آغشته ايم كز حكايت ما حكايت گشته ايم من عدم و افسانه گردم در چنين تا تقلب يابم اندر ساجدين اين حكايت نيست پيش مرد كار وصف حال است و حضور يار غار 4 اسلوب مندى . داستان هاى كوتاه و بلندى كه در كتب پيشينيان آمده است ، در نهايت مهارت و توسعه يافتگى در فن داستان سرايى است . در اين حكايات ، تقريبا همه اصول ريز و درشت قصه گويى مراعات شده و مثلا آنچه بايد آخر گفته شود، در آغاز نمى آيد و يا ابزار جذاب سازى در آن ها به چشم مى خورد و ... . درباره اسلوب فنى حكايات كهن ، سخن فراوان مى توان گفت و نگارنده مترصد فرصتى است تا آنچه دريافته و يا گمان كرده ، جايى بازگويد . در اين جا همين قدر مى توان گفت كه پيشينيان ما در نوشتن و ساختن داستان ، دستى توانا داشته اند و اگر با فن داستان نويسى امروز، محك زنيم ، برترى هاى بسيارى در حكايات آنان مى بينيم . بگذار تا وقت دگر.
كتاب حاضر 110 حكايت كوتاه در اين مجموعه گرد آمده اند؛ با چند ويژگى : 1 . شمار آن ها را به 110 رسانديم تا بدين راه ، عرض ارادتى كرده باشيم به ساحت قدس علوى كه سرسلسله عارفان و پارسايان است . 2. در همه اين حكايات ، جنبه تعليمى و تربيتى آن ها در لحاظ بوده است . بدين ترتيب ، همه آن ها، با خود پيامى دارند كه از نوع معرفت و اخلاق است . به همين سائقه از نوع و قالب داستان هاى هزار و يك شبى سخت پرهيز كرده ايم . 3 . بنا بر آن بوده است كه بيش تر حكاياتى گرد آيند كه كم تر گفته يا نوشته مى شوند؛ اگر چه در اين باره توفيق بسيارى نصيب نگشت ، به هر روى از حكايات و داستان هايى كه فراوان بر سر زبان ها است ، پرهيز شد . 4 .حكايت هاى اين مجموعه ، چهار نوع اند: برخى عينا از منابع كهن نقل شده و هيچ تغييرى در آن ها نداده ايم ؛ گروه دوم ، آن هايى هستند كه با اندكى تغيير در الفاظ و واژگان و گاه با حذف برخى عبارات ، نقل شده اند؛ گروه سوم حكاياتى است كه تغييرات و حذف و اضافات در آن ها بسيار است . در ذكر منبع اين دست از حكايات ، از عبارت برگرفته از: استفاده كرده ايم تا خواننده بداند كه در صورت داستان و عبارات آن ، دستكارى شده و قلم آن تغيير كرده است . چهارمين گروه از حكايات ، آن هايى اند كه تغييرات آن ها اساسى و بيرون از حيطه الفاظ است . به دلايلى ، پاره اى از حكايات اين مجموعه ، به چنين سرنوشت ناخواسته اى گرفتار شده اند . آن دلايل را يك يك نمى توان برشمرد؛ ولى مى توان اشاره كرد كه مبلغى از حكايات شيرين و آموزنده ما، به يك دليل اعتقادى يا تاريخى از گردونه گفتن و شنيدن خارج شده اند . نگارنده با اصلاح و ترميم آن نقطه بحرانى ، آن ها را به مجموعه افزوده است . در پاورقى اين حكايات از عبارت بر ساخته از: استفاده كرده ايم . بدين ترتيب ، حكايات به يك شيوه و نثر، در اين مجموعه گرد نيامده اند . برخى به قلم كهن و اديبانه روزگاران گذشته است و برخى امروزين و معمولى . اين نايكدستى و چندگانگى در نثر كتاب ، شايد از معايب آن محسوب گردد؛ ولى در عوض ، جمله نامفهوم و مغلق در آن كمتر مى توان يافت . در واقع نگارنده بر سر دو راهى بود: يا بايد از خير بعضى حكايات مى گذشت يا آن كه آن ها را بازنويسى مى كرد و در گردونه استفاده همگانى مى انداخت . راه دوم ، به نظر منطقى تر و عام المنفعه مى رسيد . بنابراين اگر خواننده گرامى در اين كتاب ، چند گونه قلم و نثر مى بيند، آن را بر نويسنده ببخشايد كه غرض او، مفهوم كردن عبارات و حكايات بوده است . ناگفته نماند كه همه سعى نويسنده بر حفظ و حراست از عين عبارات منابع بوده است ؛ زيرا عقيده دارد كه در كلام پيشينيان ما حلاوت و تاءثيرى است كه در نثرهاى امروزين و معمولى نيست . به ويژه آن كه روح اين حكايات نيز اقتضا مى كرد كه در قالبى كهن و مربوط به زمانه خود بيايند. مع الوصف ، چنين وسواسى ، همه را به زحمت مى انداخت و نگارنده را ناگزير به تغييرات جزئى و گاه اساسى در بعضى حكايات كرد. 5 . به شيوه برخى از نويسندگان ، در پايان هر حكايت نتيجه يا نكته اى را كه مقصود آن حكايت است ، باز نگفته ايم ؛ زيرا همه اين داستان ها كما بيش مفهوم و گويا هستند و نيازى به توضيحات اضافى و نتيجه گيرى هاى مصنوعى ندارند. گو اين كه اساسا تاءثير و بازدهى حكايات در سكوتى است كه بايد پس از شنيدن آن ها حاكم كرد، نه در توضيح الواضحات فى شرح البديهيات كه مع الاسف معمول است . ديگر آن كه نوع حكايات عرفانى ، تاءمل انگيز و انديشه سوزند . اگر پس از آن ها، نقل و سخنى افزوده شود، مجال تاءمل و انديشيدن را از خواننده مى گيرد. اما شيوه گفتن و آنگاه سكوت بهترين زمينه را براى تاءمل و انديشيدن فراهم مى كند . 6 . براى هر حكايت ، نامى و عنوانى برگزيده ايم تا هم پيدا كردن آن از روى فهرست آسان باشد و هم اشاره اى باشد به روح و مقصود حكايت . 7 . در انتخاب داستان هاى اين مجموعه ، از راءى و نظر بسيارى از دوستان اهل نظر سود برده ام و براى اطمينان از سادگى و روانى آن ها، هر يك را چند بار خوانده يا شنوانده ام . 8 . نام حكايت پارسايان را از عبارتى در سخن حاتم اصم برگرفته ام و علت ناميدن آنها به حكايات عرفانى آن است كه همگى يا درباره عارفاان و يا از كتب آنان است ؛ يعنى يا قهرمان داستان از زمره عارفان است و يا اگر هيچ اثرى از عارف و يا حادثه اى عرفانى در داستانى نيست ، عرفانى بودن آن ، بدين رو است كه از اثرى عرفانى انتخاب شده است . بنابراين حكايات يا درباره عارفان و يا از زبان آنان است . در پايان بر خود فرض مى دانم كه خداى بزرگ را بر اين توفيق شكرگزارم . نيز سپاس مى گويم زحمات و همراهى هاى مدير فرهيخته نشر هستى نما را كه در همه مراحل كار، يار و مددكار بودند . والسلام نوروز 81
(1) دوزخى كيست ؟ جعفر بن يونس ، مشهور به شبلى ( 335 247) از عارفان نامى و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجرى است . وى در عرفان و تصوف شاگرد جنيد بغدادى ، و استاد بسيارى از عارفان پس از خود بود. در شهرى كه شبلى مى زيست ، موافقان و مخالفان بسيارى داشت . برخى او را سخت دوست مى داشتند و كسانى نيز بودند كه قصد اخراج او را از شهر داشتند. در ميان خيل دوستداران او، نانوايى بود كه شبلى را هرگز نديده و فقط نامى و حكايت هايى از او شنيده بود. روزى شبلى از كنار دكان او مى گذشت . گرسنگى ، چنان ، او را ناتوان كرده بود كه چاره اى جز تقاضاى نان نديد. از مرد نانوا خواست كه به او، گرده اى نان ، وام دهد . نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت . شبلى رفت . در دكان نانوايى ، مردى ديگر نشسته بود كه شبل"