ارسال شده در: پنجشنبه، 17 اسفند ماه ، 1385 21:34:22 موضوع مطلب: اربعين در فرهنگ عاشورا
در فرهنگ عاشورا، اربعين به چهلمين شب شهادت حسين بن علي(ع) گفته ميشود که مصادف با روز بيستم ماه صفر است. از سنتهاي مردمي گرامي داشت چهلم مردگان است، که به ياد عزيز فوت شده خويش، خيرات و صدقات ميدهند و مجلس ياد بود بر پا ميکنند، در روز بيستم صفر نيز، شيعيان، مراسم سوگواري عظيمی را در کشورها و شــــهرهاي مختلف به ياد عاشوراي حسيني بر پا ميکنند. عاشقان و پيروان آن امام، در سحال اســـــرار اربعين به ذکر پرداخته و باران اشکبار چشم خويش را با مظلوميت حسين و يارانش پيوند مي زنند. اين راه، راه تداوم عشق است و بي گمان هيچگاه بي رهرو نخواهد بود.
ارسال شده در: چهارشنبه، 8 اسفند ماه ، 1386 13:15:45 موضوع مطلب: حقيقت اربعين
هر جا كه ميرويم صحبت از اين است كه اهل بيت امام حسين عليه السلام آمدند كربلا سر قبر امام حسين عليه السلام ، بعد چه شعرها ، چه مرثيه ها ، چه سينه زنيها ، همه براساس دروغ !
اين ، علامت جامعه مرده است دروغ را ميپذيرد اما راست را هرگز حاضر نيست بپذيرد ! جابربن عبدالله انصاري از صحابه پيغمبر اكرم و از جوانان اصحاب پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم است و در جنگ خندق جواني بوده در حدود 16 سالگي ، تازه بالغ شده بود ، در وقت وفات رسول اكرم صلي الله عليه وآله وسلم تقريبا بيست و دو سه ساله بوده و بنابراين در سنه 61 هجري ، اين مرد هفتاد و چند ساله بوده است در آخر عمر كور شده بود ، چشمهايش نميديد با يك مرد محدث بزرگواري به نام عطيه عوفي آمد و قبل از آنكه به سراغ تربت حسين عليهالسلام برود ، رفت سراغ فرات، غسل زيارت كرد و از سعد كه گياهي خوشبو بوده و آن را خشك ميكردند و بعد ميسائيدند و پودر ميكردند و از آن به عنوان يك عطر و بوي خوش استفاده ميكردند ، خودش را خوشبو كرد عطيه ميگويد وقتي كه جابر از فرات بيرون آمد گامها را آهسته برميداشت و در هر گامي ذكري از اذكار الهي بر زبانش بود .
جابر از دوستان اميرالمؤمنين و از دوستان خاندان پيغمبر صلي الله عليه وآله وسلم و در حدود 12 سال از اباعبدالله بزرگتر است و با اباعبدالله خيلي محشور بوده است گفت با همين حال گامها را آهسته برداشت و آمد و ذكر گفت تا به نزديكي قبر مقدس حسين بن علي عليه السلام رسيد وقتي كه رسيد دوبار يا سه بار فرياد كشيد : حبيبي يا حسين ! دوستم ، حسين جان ! بعد گفت حبيب لايجيب حبيبه ؟ دوستي جواب دوستش را چرا نميدهد ؟ من جابر ، دوست تو هستم ، رفيق ديرين توام ، پير غلام تو هستم ، چرا جواب مرا نميدهي ؟ بعد گفت عزيزم، حسينم حق داري جواب دوستت را ندهي، جواب پير غلامت را ندهي ، من ميدانم با رگهاي گردن تو چه كردند، من ميدانم سر مقدس تو از بدن مقدست جداست ، گفت و گفت تا افتاد و بيهوش شد وقتي كه به هوش آمد سرش را برگرداند به اين طرف و آن طرف و مثل كسي كه با چشم باطن ميبيند گفت : السلام عليكم ايتها الارواح التي حلت بفناء الحسين سلام من بر شما مرداني كه روح خودتان را فداي حسين كرديد.
بعد از اينكه گفت من چنين و چنان شهادت ميدهم ، گفت: و من شهادت ميدهم كه ما هم با شما در اين كار شريك هستيم عطيه تعجب كرد كه يعني چه؟ ما با اينها در اينكار شريك باشيم؟ به جابر گفت معني جمله ات را نفهميدم ، ما كه جهاد نكرديم؟ ما كه قبضه شمشير به دست "نگرفتيم ، چرا شريك باشيم؟! گفت اصلي در اسلام هست كه من از پيغمبر صلي الله عليه وآله وسلم شنيدم فرمود هر كسي كه واقعا از ته دل دوست داشته باشد ، روحش هم آهنگ باشد، در اين عمل شريك است من اگر شركت نكردم نميتوانستم شركت كنم ، از من جهاد برداشته شده بود ولي روح من پرواز ميكرد كه در ركاب حسين عليه السلام باشد چون روح ما با روح حسين بود ، من حق دارم ادعا كنم كه ما با آنها در اين عمل شريك هستيم.
نبرد حق و باطل، ص91