ارسال شده در: جمعه، 17 اسفند ماه ، 1386 00:53:05 موضوع مطلب: فضائل امام حسن مجتبي عليه السلام
v الإمامُ زينُ العابدينَعليه السلام : إنَّ الحَسَنَ بنَ عَليِّ بنِ أبي طالِبٍعليه السلام كانَ أعبَدَ الناسِ في زَمانِهِ وَأزهَدَهُم وَأفضَلَهم ، وَكانَ إذا حَجَّ حجَّ ماشياً وَرُبَّما مَشى حافياً ، وَكانَ إذا ذُكِرَ المَوتُ بَكى ، وَإذا ذُكِرَ القَبرُ بَكى ، وَإذا ذُكِرَ البَعثُ وَالنُشورُ بَكى ، وَإذا ذُكِرَ المَمَرُّ عَلى الصِّراطِ بَكى ، وَإذا ذُكِرَ العَرضُ عَلى اللَّهِ تَعالى ذِكرُه شَهِقَ شَهقَةً يُغشى عَلَيهِ مِنها ، وَكانَ إذا قامَ في صَلاتِهِ تَرتَعِدُ فَرائِصُهُ بَينَ يَدي رَبِّهِعزّ و عجل ، وَكانَ إذا ذُكِرَ الجَنَّةُ وَالنارُ اضطَرَبَ اضطِرابَ السَّليمِ وَسأَل اللَّهَ الجَنَّةَ وَتَعوذُ بِهِ مِنَ النَّارِ .
امام سجّاد عليه السلام : حسن بن على بن ابى طالب عليهما السلام عابدترين و زاهدترين و با فضيلتترين مردم روزگار خود بود . هرگاه حج مىرفت پياده و گاه با پاى برهنه مىرفت ؛ هرگاه سخن از مرگ به ميان مىآمد مىگريست ؛ هرگاه سخن از قبر به ميان مىآمد مىگريست ؛ هرگاه سخن از قيامت و رستاخيز به ميان مىآمد مىگريست ؛ هرگاه از گذشتن بر صراط ياد مىشد مىگريست ؛ هرگاه از حاضر شدن در دادگاه عدل الهى سخن به ميان مىآمد ، چنان صيحهاى مىزد كه بر اثر آن از هوش مىرفت ؛ هرگاه به نماز مىايستاد بدنش در پيشگاه پروردگارش عزّ و جل ، مىلرزيد ؛ هرگاه از بهشت و دوزخ سخن به ميان مىآمد ، مانند مارگزيده به خود مىپيچيد و بهشت را از خداوند مسألت مىكرد و از آتش دوزخ به او پناه مىبرد .
v أحمدُ بنُ المُؤدّب في «الفنون» وابنُ مَهدي في نُزهَةُ الأبصارِ : إنَّهُ مَرَّ الحسنُ بنُ عَليٍّ عليه السلام عَلى فُقَراءٍ وَقَد وَضَعوا كَسيراتٍ عَلى الأرضِ وَهُم قُعودٌ يَلتَقِطونَها وَيَأكُلونَها فَقالوا لَهُ : هَلُمَّ يابنَ بِنتِ رَسولِاللَّهِ إلى الغَداءِ ، قالَ : فَنَزَلَ وَقالَ : إنَّ اللَّهَ لا يُحِبُالمُستَكبِرينَ وَجَعَلَ يَأكُلُ مَعَهُم حَتّى اكتَفوا وَالزادُ على حالِهِ بِبَرَكَتِهِ ثُمَّ دَعاهُم إلى ضِيافَتِهِ وَأطعَمَهُم وَكَساهُم .
احمد بن المودّب در الفنون و ابن مهدى در نزهة الابصار : روزى حسن بن على عليهما السلام بر تعدادى فقير كه روى زمين نشسته بودند و از تكّه نانهايى كه جلو آنها بود برمىداشتند و مىخوردند ، عبور كرد . حضرت را تعارف كردند و گفتند : اى پسر دخت رسول خدا ، بفرماييد با ما غذا بخوريد . راوى گويد : حضرت پياده شد و فرمود : خداوند مستكبران را دوست ندارد ، آن گاه با ايشان مشغول خوردن شد ، تا اين كه همگى سير شدند و به بركت وجود آن حضرت ، چيزى از آن نانها كم نشد . حضرت ، سپس آن فقرا را به ميهمانى خود دعوت كرد و به آنها غذا و لباس داد .
مردى از اهل شام : وارد مدينه شدم ، مردى را ديدم كه زيبايى او مرا خيره كرد . پرسيدم اين مرد كيست ؟ گفتند : حسن بن على . مرد شامى گفت : من بر على به داشتن چنين فرزندى حسادت كردم . پس نزد او رفتم و گفتم : تو پسر ابى طالب هستى ؟ فرمود : من نوه او هستم . گفتم : نفرين بر تو و پدرت ؛ نفرين بر تو و پدرت . شامى گفت : اما او سكوت كرد و چيزى در جوابم نگفت . سپس حضرت فرمود : فكر مىكنم غريب هستى . اگر مركبى از ما بخواهى در اختيارت مىگذاريم ، اگر عطيهاى بخواهى به تو مىدهيم ، و اگر يارى بخواهى ياريت مىكنيم . مرد شامى گويد : من از نزد آن حضرت رفتم در حالى كه محبوبترين فرد روى زمين در نزد من بود .