24 تير ماه ، 1385
تعداد ارسالها: 12
محل سكونت: Qom
ارسال شده در: سه شنبه، 13 مرداد ماه ، 1388 00:31:31 موضوع مطلب: درد دل با امام زمان
دست هایم... به امید نوازش پلک هایت با من همراهند...!
و پاهایم... نمی دانم مرا به کجا می برند...
شب هنگام در جستجوی تو،
دلم را میان ظلمت و سیاهی غیبت می کشانند...!
بند بند وجودم به انتظارت نشسته است...
کاش بیایی و مرا از این التهاب رهایی بخشی
کاش بیایی ... کاش بیایی ...
ای بهترین بهانه
یا مهدی
من که از آتش هجران تو دلسوخته ام
آتش عشق به کانون دل افروخته ام
به تمنای وصال تو من ای مهر مثال
روز وشب دیده امید به ره دوخته ام
به یکی جلوه رویت همه دادم از دست
سود وسرمایه ی یک عمر که اندوخته ام
خسروا نیست متاعی دگرم جز تن وجان
که به سودای لقایت همه بفروخته ام
دفتر وسبحه و سجاده بدادم از دست
تا که در مدرس عشقت ادب آموخته ام
جامه طاعت و تقوی همه را چاک زدم
تا که چیراهن عشق تو به تن دوخته ام
سر به زانوی غم آورده به کنجی حیران
تا مگر رحم نمایی به دل سوخته ام