ارسال شده در: جمعه، 8 آبان ماه ، 1388 09:36:22 موضوع مطلب: خاطرات عشق-سفر حج
[ساعت حدود 4 بود من و مجتبی پس از مسیر چند دقیقه ای از هتل محل اقامت دانشجویان تا مسجد برای نماز صبح به مسجد النبی رسیدیم. تا نماز صبح را در میان هزاران مسلمان دیگر بخوانیم.
همیشه از حال و هوای مدینه برایم صحبت می کردند و غربت بقیع. شاید قبلا فکر نمی کردم یک زمان من هم به آنجا می روم و در جست و جوی هویت شیعه می گردم. آنقدر آماده برای سفر نبودم و خداوند مثل همیشه حضورش را نشانم داد و کودکیم را دوباره نمودار شد.در راه قبرستان بقیع و در بین الحرمین به این فکر می کردم که چرا الان آن حال و هوایی که همه می گفتند ندارم و خیلی بی خیال هستم.در بین الحرمین آنقدر ایرانی بود که فراموش کنم اینجا عربستان است. آنقدر شور و شوق زیارت بالا بود که شور کاروان کوچک ما غرق می شود. من داشتم صحنه ای را می دیدم که سالها تصویر مبهمی از آن مکان در ذهنم بود.مثل قطعه سنگی بودم که وارد آنجا می شودم ولی در کنارم اشک ها جاری بود و دلها بی تاب بود.
حدود ساعت 8 برای صبحانه به سمت هتل حرکت کردیم و در راه کسی چیزی نمی گفت هر کس حال و هوایی داشت.من هم سرگشته و حیران از این اتفاق جدید بودم. جالب اینجا بود که قبل از سفر فکر می کردم که هیچ نوع تغییری نخواهم کرد و همه چیز را می دانم.
آنقدر دل شکسته بودم که خدا می داند. قبلم اشتیاق دوباره به بازگشت داشت چون چیزی را حس کرده بودم که برایم تازه بود و واقعا زیبا.
در مورد این سفر بیشتر صحبت خواهم کرد و این تنها مقدمه ای از این تجربه ی متفاوت بود. چون زیبایی ها در هنگام دل سپردن ها در آبار علی -در شجره-در مسجد سلمان-درخندق با عطر علی و در شکاف روحانی در جنگ احد متفاوت تر است.