| نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي |
| نويسنده |
پيغام |
27900
معاون مدیر انجمن

5 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 111
محل سكونت: ارومیه
|
ارسال شده در: جمعه، 27 فروردين ماه ، 1389 23:11:09 موضوع مطلب: چو بگذری قدمی بر دو چشم من بگذار |
|
|
اینجا چرا اینجوریه یا بهتر بگم آدماش چرا اینطورین؟
چرا هیشکی نیست که تو سر و کله هم بزنیم؟
شاید من اشتباهی اومدم؟شاید انتظاره اشتباهی دارم؟شاید ...
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
تنهائیم را با توقسمت میکنم سهم کمی نیست
تنهائیم را با تو قسمت میکنم
سهم کمی نیست
...
گذری کن به خیالم ای دوست؛که خیالی شدم از تنهایی |
|
| بازگشت به بالا |
آفلاين |
|
ghoghnus
معاون مدیر انجمن

5 خرداد ماه ، 1385
تعداد ارسالها: 285
|
ارسال شده در: شنبه، 28 فروردين ماه ، 1389 07:39:28 موضوع مطلب: |
|
|
جناب 27900 خان
دلتون برا تو سر و کله هم زدن تنگ شده؟؟؟!!!!
با چی می خواید شروع کنید؟؟
ببخشید شوخی کردم
ولی خوب، برا شروع بحث علمی نیازه که اعضا از اطلاعات صحیحی برخوردار باشن
خوبه دوستانی که یه دور کتابای شهیدو خوندن یا از نیمه رد شدن بیان و تو این بحثا شرکت کنن
تا مباحث شهید را به صورت کاربردی تو زندگیمون نمود بدیم
من با شما موافقم |
|
| بازگشت به بالا |
آفلاين |
|
27900
معاون مدیر انجمن

5 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 111
محل سكونت: ارومیه
|
ارسال شده در: دوشنبه، 13 ارديبهشت ماه ، 1389 02:27:17 موضوع مطلب: |
|
|
سلام ققنوس جون.چه طوری؟ای طاق نسیم مطهر
من از بچگی تا دوره دبیرستان پسر خیلی شلوغی بودم.الانم خیلی دلم برای شلوغی هایی که همیشه تنبیه های با حالی پشت سرشون بود،تنگ شده.
نه مرا سوز سینه بود
نه دلم جای کینه بود
شور و حال کودکی
بر نگردد دریغا
قیل و قال کودکی
بر نگردد دریغا
الانم خیلی دلم می خواد یکی صاف بزنه وسط برجکم.طوری که به صورت اساسی کله پام کنه!!!!!!!!!!!!
آه.یار در خانه و ما گرد و جهان می گردد.بله درسته ما گرد و جهان می گردد.
به قول حافظ کلک زن،حافظ دوست داشتنی انقدر به من کلک زده که شمارش از دستم در رفته، به هر حال به قول حافظ دوست داشتنی:این نیز بگذرد.
دل ما بدور رویت ز چمن فراغ دارد
که چو سرو پایبندست و چو لاله داغ دارد
سر ما فرو نیاید بکمان ابروی کس
که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد
ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم
تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد
بچمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله
بندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد
شب ظلمت و بیابان بکجا توان رسیدن
مگر آنکه شمع رویت بر هم چراغ دارد
من و شمع صبحگاهی سزد ار بهم بگوییم
که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد
سزدم چو ابر بهمن که برین چمن بگریم
طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد
الان بامداد دوشنبه ست.و امشب شب دوشنبه و پروندهء اعمال ما و حضرت صاحب الزمان ارواحنا فداه.
من خیلی خجالت می کشم |
|
| بازگشت به بالا |
آفلاين |
|
27900
معاون مدیر انجمن

5 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 111
محل سكونت: ارومیه
|
ارسال شده در: دوشنبه، 27 ارديبهشت ماه ، 1389 19:51:12 موضوع مطلب: |
|
|
| چرا شهادت زیبا شد؟ |
|
| بازگشت به بالا |
آفلاين |
|
27900
معاون مدیر انجمن

5 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 111
محل سكونت: ارومیه
|
ارسال شده در: پنجشنبه، 30 ارديبهشت ماه ، 1389 19:48:39 موضوع مطلب: |
|
|
به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند:
زمین چقدر حقیر است،آی خاکی ها |
|
| بازگشت به بالا |
آفلاين |
|
27900
معاون مدیر انجمن

5 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 111
محل سكونت: ارومیه
|
ارسال شده در: دوشنبه، 10 خرداد ماه ، 1389 23:49:57 موضوع مطلب: |
|
|
عجب سکوت مسکوتی!!! بر نسیم مطهر عزیز حاکم شده!نمی دونم از پا قدم ما بود یا ...
در هر حال بیاید میدون رو از دست 27900 در بیارید؛چون من این یارو رو میشناسم آدم خیلی ...ای،هستش.از ما گفتن بود بعد نگید خبر نداشتیم.
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند،تازگی ها همهء آدمها هم در کارند تا تو را به سکوت وادارند.سکوت نسبت به آنچه که بدان می اندیشی.شکستن این سکوت جز با جرئت ناشی از باور درست و هنر شکستن سکوت،امکان پذیر نیست.
فقط آنانی می توانند فردا،وقتی که همه سکوت خواهند کرد،فریادشان رسا باشد که امروز در میان همهء فریادهای به ظاهر رسا! سکوت خود را بشکنند.
ببخشید از اینکه گنده تر از دهنم حرف زدم اما فکر میکنم حرفام درسته(هر چند که خودمم زیاد از حرفای خودم سر در نمیارم!!!)اما خدائیش بیاید حداقل سکوت بین خودمون رو بشکنیم.تمرینه خیلی خوبیه.
در خاک بیلقان برسیدم به عابدی
گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن
گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقیه
یا هرآنچه خوانده ای در زیر خاک کن
علی علی |
|
| بازگشت به بالا |
آفلاين |
|
27900
معاون مدیر انجمن

5 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 111
محل سكونت: ارومیه
|
ارسال شده در: دوشنبه، 24 خرداد ماه ، 1389 20:51:04 موضوع مطلب: |
|
|
سحر به بوی نسیمت به مژده جان سپرم
اگر امان دهد امشب فراق تا سحرم
چو بگذری قدمی بر دو چشم من بگذار
چو بگذری قدمی بر دو چشم من بگذار
قیاس کن که منت از شمار خاک درم
آی
من خیلی دلم برای امام زمان تنگ شده،کسایی که با حضرت صاحب الزمان ارواحنا فداه
نشست و برخاست دارید میشه به ما هم بگید با امام زمان بودن چه رنگیه؟ |
|
| بازگشت به بالا |
آفلاين |
|
27900
معاون مدیر انجمن

5 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 111
محل سكونت: ارومیه
|
ارسال شده در: دوشنبه، 31 خرداد ماه ، 1389 23:02:42 موضوع مطلب: |
|
|
به یاد صمیمی ترین و اولین دوست عزیزم و البته باز هم نادیده ام
«هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد تو او را خراب کردی.خدایا به هرکه و به هرچه دل بستم،تو دلم را شکستی.عشق هرکس را که به دل گرفتم تو قرار از من گرفتی.هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،در سایهء امیدی و به خاطر آرزویی برای دلم امنیتی را به وجود آورم تو یکباره همه را بر هم زدی و در طوفانهای وحشتزای حوادث رهایم کردی،تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم.
تو اینچنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم،و جز تو به چیزی یا کسی امید نبندم و جز در سایه توکل به تو آرامش و امنیت احساس نکنم.
خدایا تو را بر همه این نعمتها شکر می کنم.»
(از دست نوشته های شهید چمران)
کی کند سوی دل خستهء حافظ نظری
چشم مستش که بهر گوشه خرابی دارد
چشم مستش که بهر گوشه خرابی دارد
چشم مستش که بهر گوشه خرابی دارد |
|
| بازگشت به بالا |
آفلاين |
|
27900
معاون مدیر انجمن

5 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 111
محل سكونت: ارومیه
|
ارسال شده در: يكشنبه، 21 شهريور ماه ، 1389 23:04:41 موضوع مطلب: |
|
|
کوچیده اید زود،مگر صبرتان کجاست
من میرسم ز ره،تو را به خدا پا به پا کنید
یک کوله بار حادثه ویک کوره راه عمرگذشت
باید برایم دعا کنید
«...
ما را چه شده است.این یک معمای پیچیده است.همه در آرزوی کسب چیزی هستند که من با آن جنگیده ام و جالب آنکه من باید خدمتکارشان باشم؛در حالی که دست و پا ندارم.گاهی چشم،زبان و به گمان آنها حتّی شعور.
من بی دست و پا،زبان گاهی چشم و به گمان آنها حتی شعور ، در دور افتاده ترین اتاق بد اخلاق ترین بیمارستان وظیفهء حفاظت از خاطراتی را دارم که تمام روزنامه ها،شبکه های تلویزیونی حتّی جمعی از رفقای دیروزم قربةً الی الله با تلاشی تحسین برانگیز سرگرم خفه کردن آنند.جالب آنکه در مراسم خاکسپاری هر خاطره ای با نخاع قطع شده باید در صف اول باشم تا رسیدن نمایندگان بانکها و همیشه باشم چون صندلی ، تریبون ، گلدان و همیشه باشم تا رسیدن نمایندگان بانکها؛سپس وظیفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.
من وظیفه دارم قهرمان همیشگی فدراسیونهای درجه چهار باشم.بی دست و پا بدوم،شنا کنم،و دفاع از غرور ملی اسلامی در تمامی میادین چون گذشته که با یازده تیر و ترکش در تنم نگذاشتم آنها از پل ... بگذرند.حالا یک پیمانکار آن پل را بازسازی کرده است.مرا هم بردند.خوشبختانه دستم جانی ندارد.اگرنه من باید نوار را قیچی میکردم.نشد.وزیر این زحمت را کشید.تلویزیون هم نشان داد.سپس همه برگشتند.وزیر به وزارتخانه اش.پیمانکاران به ویلاهایشان و من به تختم.
من نمی دانم که هستم.نه کیفی و نه کمّی.بی دست و پا و چشم و گوش و به گمان آنها حتّی به قول مرتضی کولمنم اما این کولمن هم یک رای دارد که دست بر قضا خیلی مهم است و همواره تلویزیون از جانبش فیلم میگیرد.خیلی جای تقدیر و تشکر دارد.
شاید حالا پیمانکاران فرشتگان شبهای شلمچه اند.پاسداران پل ... و ترکش خوردگان خرمشهرند.شاید من حالا یک اختلاف پیشهء خود فروختهء جاسوسم که خودم خرمشهر را خراب کرده ام و لابد اسناد آن در یک وزارتخانهء مهم موجود است.برای همین باید،همین طور باید در دور افتاده ترین اتاق بداخلاق ترین بیمارستان زمان بگذرد،من پیرتر شوم تا معلوم شود چه کاره ام.
سرمایهء من کلمات است.گردانم مجنون را حفظ کرد.یکصد و شصت کیلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت.اما بعید میدانم تختم یکصد و شصت سانتی متر مربع مساحت داشته باشد.چند بار از روی آن افتاده ام.یک بار هم خودم را انداختم.بنا بود برای افتتاح یک رستوران ببرندم!!!
من یک نام با شکوهم،اما فرزندانم از نسبتشان با من می گریزند.با بهرهء هوشی یکصد و چهل آنها متهم اند از نخاع قطع شدهء من بالا رفته اند.زنم در خانهء یک دلال باغبانی میکند و پسرم میگوید: ما سهم زخم از لبخند شاداب شهریم.
فرو بریزید ای منوّرهای رنگارنگ.گمانم در این تاریکی گم شده ام و بین خطوط دشمن سرگردانم.آه پس چرا دیگر کسی اسیرم نمیکند؟ آه چه کسی یک قطع نخاعی بی مصرف را اسیر میکند؟ و باز آه چه کسی یک اسیر را اسیر میکند؟ آه و آه که از یاد برده ام من یک اسیرم.زندانی با اعمال شاقّه.آماده برای هر افتتاح،اعلام رای،رقصیدن به سازها و مناسبتهایی که لابد و بی اختیار در انتخاب فرداها،در انتخاب رویاها و حتّی در انشای اعتراضاتم.
و شهید.شهید که چه دورست و بزرگ با تمام دارایی اش که یک شیشهء شکسته،یک قاب آلمینیومی و سکوت گورستان.خدا را شکر.لا اقل او غمی ندارد و همیشه میخندد.
...»
کوچیده اید زود،مگر صبرتان کجاست
من میرسم ز ره،تو را به خدا پا به پا کنید
یک کوله بار حادثه و یک کوره راه عمر گذشت
باید برایم دعا کنید
علی علی |
|
| بازگشت به بالا |
آفلاين |
|
27900
معاون مدیر انجمن

5 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 111
محل سكونت: ارومیه
|
ارسال شده در: چهارشنبه، 7 مهر ماه ، 1389 23:06:10 موضوع مطلب: |
|
|
دعا کنید که من ناپدیدتر بشوم
که در حضور خدا رو سپید تر بشوم
بریده های من آنسوی عشق گمشده اند
بریده های من
آنسوی عشق گم شده اند
خدا کند که از این هم شهید تر بشوم
نمیدونم ده ساله دیگه بیست ساله دیگه سی سال دیگه و ... هفتهء دفاع مقدسی هست یا نه؟اما همین قدر میدونم که خدا به دادمون برسه!!!
«بسم الله الرحمن الرحیم
یا الله یا محمد یا علی یا فاطمهء زهرا یا حسن یا حسین یا علی یا محمد یا جعفر یا موسی یا علی یا محمد یا علی یا حسن یا مهدی و تو ای ولیّ مان یا روح الله و شما ای پیروان صادق شهیدان
خدایا چگونه وصیّت نامه ای بنویسم در حالیکه سراپا گناه و معصیت و سراپا تقصیر و نافرمانی،گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم،میترسم رفتنم خالص نباشد و پذیرفتهء درگاهت نشوم.یا رب العفو.خدایا نمیرم در حالی که از ما راضی نباشی ای وای که سیه روز خواهم بود.خدایا چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی هیهات که نفهمیدم.خون باید میشدی و در رگهایم جریان میافتی، ... و سلّولهایم یارب یارب میگفت.یا ابا عبدالله شفاعت،آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش ولی چه کنم تهیدستم.خدایا تو قبولم کن.
سلام بر روح خدا نجات دهندهء ما از عصر حاضر،عصر ظلم و ستم،عصر کفر و الحاد،عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعی اش.عزیزانم اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرمود باز کم است.آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم،خطر وسوسه های درونی و دنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم که صدق نیّت و خلوص در عمل تنها چاره ساز ماست.بایستی محتوای فرامین امام را درک و عمل نمائیم تا بلکه قدری از تکلیف خود را در شکر گزاری بجا آورده باشیم.
ای عاشقان ابا عبدالله بایستی شهادت را در آغوش گرفت،گونه ها بایستی از حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند.
وصیّت به مادرم و خواهران و برادرانم و اهل فامیل،بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست،همیشه به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل کنید،پشتیبان و از ته قلب مقّلد امام باشید،اهمّیت زیادی به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله و شهدا بدهید که راه سعادت و توشهء آخرت است.همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت دهید که سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح و وارث حضرت ابوالفضل برای اسلام ببار آیند.
از همهء کسانی که از من رنجیده اند و حقی بر گردن من دارند طلب بخشش دارم و امیدوارم خداوند مرا با گناهان بسیار بیامرزد.
خدایا مرا پاکیزه بپذیر.»
یه گمشده ای این وصیّتنامه داره که خواستن گم بشه.کیا؟ کسایی که به ضررشون بود اگر گمشده نمی بود.بعداً عرض میکنم خدمتتون.
علی علی |
|
| بازگشت به بالا |
آفلاين |
|
27900
معاون مدیر انجمن

5 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 111
محل سكونت: ارومیه
|
ارسال شده در: جمعه، 16 مهر ماه ، 1389 22:58:35 موضوع مطلب: |
|
|
شاید جنگ خاتمه یافته باشد اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت.
این غفلتی که من و تو را در خود گرفته است،ظلمات قیامت است.
سید شهیدان اهل قلم
و اما اون گمشدهء وصیّتنامه شهید باکری عزیز و غریب.چقدر تامل برانگیز است این تامل برانگیز:
«دعا کنید که خداوند مرگتان را در شهادت قرار دهد و با شهادت از این دنیا بروید.زیرا زمانی میآید که جنگ تمام میشود و رزمندگان اسلام به سه دسته تقسیم میشوند.دسته اول به گذشته خود پشت کرده و از آنچه انجام داده اند پشیمان میشوند،دسته دوم نسبت به گذشته خود بی تفاوت میشوند و راه دنیا را در پیش میگیرند و اما دسته سوم نسبت به گذشتهء خود وفادار میمانند و احساس مسئولیّت میکنند که از شدّت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد.از خدا بخواهید که با شهادت از عواقب بعد از جنگ در امان باشید زیرا عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزء دسته سوم ماندن سخت است.»
شهیدان را شهیدان میشناسند!!!
علی علی |
|
| بازگشت به بالا |
آفلاين |
|
27900
معاون مدیر انجمن

5 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 111
محل سكونت: ارومیه
|
ارسال شده در: دوشنبه، 18 بهمن ماه ، 1389 17:31:01 موضوع مطلب: |
|
|
«اشتباهه اگر کسی خیال کنه اسم جنگ و شلمچه و ایثار و سرباز و سپاهی و سردار رو نیارید که مبادا وضعی که میخواهیم بوجود بیاد در جامعه، به هم بخوره؛ نه این خطاست. وضع مطلوب، وضع خوب، بنای شامخ، پرچم عزّت، دولت مقتدر، ملّت سربلندّ، راه روشن اونوقتی خواهدشد که مفهوم جهاد در حالی که تجسّک پیدا کرده است در انسانهای پاک و والا و پیراسته، در یک جامعه ای وجود داشته باشه و در جامعهء ما وجود داره.»
حضرت آقا سید علی عزیز
« نامعادله
چه کسی میداند جنگ چیست؟ چه کسی میداند یک فروند خمپاره قلب چند نفر را میدرد؟ چه کسی میداند هر سوت خمپاره فردا به قطرهء اشکی بدل خواهد شد و این اشک جگرهایی را خواهد سوزاند؟
کیست که بداند جنگ یعنی سوختن، ویران شدن؛ آرامش مادری که فرزندش را همین الآن با لالایی گرمش در آغوش خود خوابانیده؛ نوری، صدایی، ریزش سقف خانه، و سرد شدن تن گرم کودک در قامت خمیدهء مادر؟
کیست که بداند جنگ یعنی ستم، یعنی آتش، یعنی خونین شدن خرمشهر، یعنی سرخ شدن جامه ای و سیاه شدن جامه ای دیگر، یعنی گریز به هرجا، هرجا که اینجا نباشد؛ یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم کجاست؟ دخترم چه شد؟
به کدام گوشهء تهران نشسته ای؟ کدام دختر دانشجویی ـ که حتی حوصله ندارد عکسهای جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود ـ دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهای ناز، آن اسوه های عفاف که هر کدام در پس رنجهای بیکران صحرانشینی و بیابانگردی آرزوهای سالهای بعد را در دل میپروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حیا را بفهمد؛ که بیشرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده، به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسر دانشجویی میداند هویزه کجاست؟ چه کسی در آن کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟ چگونه بفهمد تانکها هویزه را با 120 اسوه، از بهترین خوبان له کردند. اصلاً چه میداند تانک چیست؟ و چگونه سری زیر شنیهای آن له میشود؟ آیا میتوانید این مسئله را حل کنید؟ گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیهء خود از فاصلهء 100 متری شلیک میشود و در مبداء به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده گذر میکند. معلوم نمایید سر کجا افتاده است، کدام زن صیحه میکشد، کدام پیراهن سیاه میشود، کدام خواهر بی برادر میشود، آسمان کدام شهر سرخ میشود، کدام گریبان پاره میشود، کدام چهره چنگ میخورد، کدام کودک در انزوا و خلوت خویش اشک میریزد؟
یا این مسئله را که هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت در جادهء مهران ـ دهلران حرکت میکند، مورد اصابت موشک قرار میدهد. اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود، معلوم کنید کدام تن میسوزد، کدام سر میپرد، چگونه باید اجساد را از درون این آهن پارهء له شده بیرون کشید، چگونه باید آنها را غسل داد؟
چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟ چگونه در تهران بمانیم و تنها درس بخوانیم؟ چگونه میتوانی درها را به روی خودت ببندی و چون موش در انبار کلمات کهنهء کتاب لانه کنی؟ »
شهید احمدرضا احدی
حال پیدا کنید پرتقال فروشی را که ربط آن جنگ را به این جنگ بداند!!!
علی علی |
|
| بازگشت به بالا |
آفلاين |
|
27900
معاون مدیر انجمن

5 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 111
محل سكونت: ارومیه
|
ارسال شده در: دوشنبه، 2 اسفند ماه ، 1389 00:08:37 موضوع مطلب: |
|
|
«صدای فریاد یا حسین بلند شده بود و پیچیده بود لای اشک و نالهء مردها و زنها.
ــ خیابان بالایی!
یکی فریاد میزد: نامسلمونها قرآن آتیش زدن!
آن یکی میگفت: فتنه گرای بی وجود!
محمد گوشه ای ایستاده بود. نمیتوانست از جایش تکان بخورد. دود از خیابان بالایی بلند شده بود و ساختمانها را مخفی کرده بود. دل آسمان هم سیاه شده بود. همه می دویدند و با سرعت از مقابلش عبور میکردند.
چند نفری که خلاف جمعیت برمیگشتند زخمی بودند و از سر و رویشان خون میریخت.
زنی میانسال که پالتویش را محکم به خود پیچانیده بود محکم روی گونه اش میزد و با صدای لرزان میگفت: خدا خارشون بکنه، آخه این روز عزیز هم دست از کاراشون . . .
اشک ریخت و دیگر ادامه نداد.
پاهای محمد به طرف خیابان بالا کج شد.
هنوز صدای یا حسین و کف و صوت و جیغ بلند بود. تکه پارچهء نیم سوخته کنار پایش افتاد، به زحمت خم شد.
خون از زانویش می جهید بیرون.
سید جعفر افتاده بود وسط کنال. باید او را به کناری میکشید تا راه بقیه بچه ها باز شود. حال و روز بی سیم چی هم از او بهتر نبود. یک چشمش را با دستمالی که از سرخی خون به زحمت میشد به آن گفت چفیه، بسته بود.
ــ سلمان سلمان احمد؛ سلمان سلمان احمد؛ احمد جان اینجا گلریزونه، سر سبد گلها پرپر شده، گلها بدون آبند . . .
سید جعفر را با هر زحمتی بود کشید کنار و تکیه داد به دیوار کانال. رد خون از میان محاسن تازه درآمده سید جعفر راه باز کرده بود و میریخت روی پیراهنش. دستش را روی چشم سید جعفر با هر زحمتی بود، کشید و آنها را بست. بغض گلویش را میفشرد. اما الان وقت وداع و ناله نبود.
صدای شنی های تاکها به گوش میرسید. سرش را خم کرد تا ته کانال را ببیند. رسول و دو سه نفر هنوز سراپا بودند. آنها را که دید دلش قرص شد. قنداق اسله اَش را گذاشت زمین و یا علی گفت و با کمک آن بلند شد.
آر پی جی سید جعفر روی زمین بود و یک گلوله. یک گلوله غنیمت بود. با خودش گفت: با این میشود کاری کرد.
وقتی خم شد تا برش دارد چشمش خورد به استخوان سفید زانویش.
الهم تقبل منا.
کشان کشان خود را به طرف رسول رساند.
ــ رسول جان! صدای شنی ها از ته کانال میاد. به نظرم افتادند تو کانال. طرف جنازهء شهدا!
رسول دستی به موهای خرمایی اش کشید. گرد و خاکی از آن بلند شد.
ــ خب! چی مخوای بگی محمد؟
محمد بالای زانویش را فشار داد. بین ابروهایش گره ای افتاد و به سختی جواب داد: هیچی بزنش!!!
رسول خیره به چشمان محمد نگاه کرد و با تعجب گفت: بزنم؟؟؟ پس شهدا چی!؟
محمد نم اشکش را با پشت آستینش پاک کرد و همانطور که به زمین نگاه میکرد گفت: نمیشه که عقبشون ببریم، باید کانال رو هم ببندیم؛ چه بخوایم چه نحوایم . . .
و بعد محکمتر ادامه داد: اگه تانکها از کانال رد بشن بچه های خط قیچی میشن
رسول گلوله را توی لوله آر پی جی جا داد>
ــ پس برو پلاک و وصیت نامه هاشون رو بردار
و آرام تر گفت: باید حداقل اونها رو به خانوادشون برسونیم
محمد پاکِشان برگشت. از کنار بی سی چی رد شد. گوشی کنار گوشش بود اما نای حرف زدن نداشت. بیسیم همانطور فش فش میکرد.
خم کانال را که رد کرد، دوستانش خوابیده بودند. به چهرهء تک تک شان نگاه کرد.
ــ محمد تکلی، مادرت با رخت شویی تو رو بزرگ کرد!
ــ علی سعیدی، دروازبان تیم محلی
ــ قاسم، میخواستی دانشگاه ثبت نام کنی
ــ رفعت جو، تازه پدر شده بودی
وقتی پلاکهای توی دستش را نگاه کرد، دانه اشکهایش خونهای روی پلاکها را شستند. وصیت نامه ها را گذاشت جیب شلوارش. چشمش افتاد به احد که از زیر پتو بیرون افتاده بود. کاغذی یان دستهایش بود. خزید و کنار پیکر احد نشست.
باز هم گفت: با اجازه برادر!
و بعد کاغذ را از میان انگشتهای لاغر و سفید احد کشید بیرون.
تنها دو جمله نوشته بود: «ولایت را تنها نگذارید، امام را تنها نگذارید»
درد پا امانش را بریده بود اما هر طور که بود بلند شد و پارچه نیم سوخته یا حسین را از کف خیابان برداشت و آن را روی سینه اش گذاشت و با تمام وجود فریاد زد:
ما اهل کوه نیستیم، حسین تنها بماند
»
از دوماهنامهء این عمّار، نوشتهء مونا اسکندری
علی علی |
|
| بازگشت به بالا |
آفلاين |
|
|
|
|