5 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 111
محل سكونت: ارومیه
ارسال شده در: پنجشنبه، 18 شهريور ماه ، 1389 18:09:28 موضوع مطلب:
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شاد خواران یاد باد
گرچه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم درین بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گرچه صد رود است از چشمم روان
زنده رودباغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این نا گفته ماند
ای دریغا .......................
منم از اینا میخوام.از همینا با.ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان.منم میخوام دیگه
5 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 111
محل سكونت: ارومیه
ارسال شده در: دوشنبه، 29 شهريور ماه ، 1389 21:49:18 موضوع مطلب:
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم.......که دل بدست کمان ابروئیست کافر کیش
........................................................................................
شیخ صنعان پیر عهد خویش بود.........درکمال او هرچه گویم بیش بود
شیخ بود او در حرم پنجاه سال...............با مرید چارصد صاحب کمال
هر مریدی کان او بود ای عجب.........می نیاسود از ریاضت روز و شب
هم عمل هم علم با هم یار داشت..هم عیان کشف هم اسرار داشت
قرب پنجه حج به جای آورده بود...........عمره عمری بود تا میکرده بود
خود صلاة و صوم بی حد داشت او.......هیچ سنّت را فرو نگذاشت او
پیشوایانی که در عشق آمدند......پیش او از خویش بی خویش آمدند
موی می بشکافت مرد معنوی...............در کرامات و مقامات قوی
هر که بیماری و سستی یافتی...............از دم او تندرستی یافتی
خلق را فی الجمله در شادی و غم..........مقتدایی بود در عالم علم
گرچه در خود را قدوهء اصحاب دید....چند شب بر همچنان در خواب دید
کز حرم در رومش افتادی مقام..........سجده میکردی بتی را بر دوام
چون بدید این خواب بیدار جهان...............گفت دردا و دریغا این زمان
یوسف توفیق در چاه اوفتاد...................عقبهء دشوار در راه اوفتاد
من ندانم تا از این غم جان برم............ترک جان گفتم اگر ایمان برم
نیست یک تن بر همه روی زمین.........کو ندارد عقبه ای در ره چنی
گر کند آن عقبه قطع این جایگاه...........راه روشن گرددش تا پیشگاه
ور بماند در پس آن عقبه باز...............درعقوبت ره شود بر وی دراز
آخر از ناگاه پیر اوستاد.......................با مریدان گفت کارم اوفتاد
می بباید رفت سوی روم زود..............تا شود تدبیر این معلوم زود
چارصد مرد مرید معتبر...................پس روی کردند با او در سفر
میشدند از کعبه تا اقصای روم..........طوف میکردند سر تا پای روم
از قضا را بود عالی منظری..............بر سر منظر نشسته دختری
وای وای وای،امان از دست اینا
..........................................................................
5 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 111
محل سكونت: ارومیه
ارسال شده در: جمعه، 2 مهر ماه ، 1389 18:13:47 موضوع مطلب:
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم.............که دل بدست کمان ابروئیست کافر کیش
..............................................................................................
از قضا را بود عالی منظری....................بر سر منظر نشسته دختری
دختری ترسا و روحانی صفت.................در ره روح الله اش صد معرفت
بر سپهر حسن در برج جمال.........................آفتابی بود امّا بی زوال
آفتاب از رشک عکس روی او....................زردتر از عاشقان در کوی او
هرکه دل در زلف آن دلدار بست.....................از خیال زلف او زنّار بست
هر که جان بر لعل آن دلبر نهاد.....................پای در ره نانهاده سر نهاد
چون صبا از زلف او مشکین شدی...روم از آن مشکین صفت پر چین شدی
هر دو چشمش فتنهء عشّاق بود.........هر دو ابرویش به خوبی طاق بود
چون نظر بر روی عشّاق اوفکند..........جان به دست غمزه با طاق اوفکند
ابرویش بر ماه طاقی بسته بود............مردمی بر طاق او بنشسته بود
مردم چشمش چو کردی مردمی.............صید کردی جان صدصد آدمی
روی او در زیر زلف تابدار............................بود آتش پاره ای بس آبدار
لعل سیرابش جهانی تشنه داشت....نرگس مستش هزاران دشنه داشت
گفت را چون بر دهانش ره نبود...............از دهانش هر که گفت آگه نبود
همچو چشم سوزنی شکل دهانش.......بسته رنّاری چو زلفش بر میانش
چاه سیمین در زنخدان داشت او.......همچو عیسی در سخن آن داشت او
صد هزاران دل چو یوسف غرق خون................اوفتاده در چه او سرنگون
گوهری خورشید فش در موی داشت......برقعی شعر سیه بر روی داشت
دختر ترسا چو برقع بر گرفت........................بندبند شیخ آتش درگرفت
چون نمود از زیر برقع روی خویش........بست صد زنّارش از یک موی خویش
گرچه شیخ آنجا نظر در پیش کرد..........عشق آن بت روی کار خویش کرد
شد بکلّ از دست و در پای اوفتاد.............جای آتش بود و بر جای اوفتاد
هر چه بودش سر به سر نابود شد........ز آتش سودا دلش چون دود شد
عشق دختر کرد غارت جان او..................کفر ریخت از زلف بر ایمان او
شیخ ایمان داد و ترسایی خرید..............عافیت بفروخت،رسوایی خرید
................................................................................